چقدر دلم می خواهد چیزهایی که آزارم می دهد ساده ساده بگویم
و تو راحت بفهمی .
گاهی احساس می کنم بی نشان ترین بادها نشان از من نخواهند دید
و گاهی آنقدر منتشرم که برای پاره های دلم باید تابوتی به سادگی زمین داشت .
دست خودم نیست دوست دارم برای تابوتم گیسو بتکانی
و خنده های یخ زده ام را با خاکستر دو تارم ، گرم بسوزانی .
....................................
بی ربط :
بهشت چشمانت در لجن باتلاق بی حرمتی فرو رفت
می دانم که قلب تو فاقد سلولهای وفاداری اند .
