به دلم افتاده که تو یک روز صبح می آیی
که دیگر رمقی ندارم پاهای خسته ام را در برفابرف این شهر برقصانم
تو می آیی تا تمام تالاب ها را بخشکانی
و من دیگر هیچ وقت برای یک مشت دایره محدود واژگانی تحقیر نمی شوم
تو می آیی و من از کلمات فارغ می شوم
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت   توسط جام
|
